تبليغاتX
زمهریر
 سلام

گاهی اوقات انقدر حرف تودلت داری که احساس می کنی اگه بنویسی میشه مثنوی جلد ۲!!
اما با خودت میگی زحمت نکش از هر شاهکاری یه جلد بسه!

پ.ن.
تو آسمون همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت گرفت با ابرها نجنگ ، فقط اوووووووج بگیر.

|+| نوشته شده توسط در 88/08/20  |
 دعاهای جالب کودکانه!
دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)


خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)


ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

|+| نوشته شده توسط در 88/07/27  |
 دوستتون دارم!

سلام به همه ی شما دوستان مهربونم

سلام به همه ی دوستانی که تو هر شرایطی همراهم بودید.

باور کنید همیشه به یادتون هستم و با تمام وجود بهتون عشق می ورزم.

بارها و بارها سراغ این صفحه اومدم تا دوباره تنهایی و غصه هام رو جا بذارم و برم .بارها مطالبی رو آماده کردم و تو این صفحه قرار دادم اما بلافاصله پاکش کردم.

می دونید چرا؟

چون دلم نمی خواست تو مقطعی که شاید چرخش روزگار به حالم خوش نبود و مجبور می شدم  با حرفهام انرژی منفی بهتون بدم، بیام سراغتون و من هم یه باری باشم رو دوش آدمهایی که از صمیم دل دوستشون دارم.

اما حالا تصمیم گرفتم مثل گذشته پر از انرژی و نشاط باشم.پر از زندگییییییییی!

شما هم بهم کمک کنید تا باشم اون آدمی که همیشه لبخند میزدو می گفت همه ی مشکلات قابل حلِ !

بازم میگم میشه به همه چی آبی نگاه کرد حتی اگه سیاه باشه!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط در 88/07/18  |
 زمهریر فراق
سلام
تصميم گرفتم نامه اي بنويسم، نامه اي براي تو كه جاي خالي ات نفسهاي دلم را به شماره انداخته است و ياد نگاه گرمت داغ برپيشاني لحظه هايم گذارده است.
چه به روزگار دلم آورده است اين زمهريرنبودنت!
من دراين گناه سراي دنيا ، تو را كه چون پروانه اي با بالهاي ملكوتي درماوراي نوري به تماشا نشسته ام و آخرين نگاهت هر لحظه مرا به سوي خود مي كشاند...دريغ كه ريسمان محكمي مرا به پستي اين دنيا گره زده است و پاي راهوارم پر از خليدن نبودنت شده است.
آن شبي كه تو رفتي همه جا تاریک و ظلمانی بود، تك ستاره هاي آسمان درنگاهم ماه مي آمد و ماه برايم آسمان شده بود ...گويي كه آسمانم را ربوده بودند...
در اين مدت كه تو از کنارم رفتي در تاريكي مطلق گام برميداشتم، سنگواره شده بودم و از روشنايي مي هراسيدم ، از زندگي كردن مي ترسيدم ...با تار و تنبور در دستگاه شور زندگي آهنگ مي ساختم و با ياد تو رج به رج رنج مي بافتم ،‌ قباي بافته شده را بر شانه هايم مي انداختم و تارهاي سنتور دلم را با دست مي نواختم ...
گويي از ريشه پوسيده بودم و انتظار برگ و بار داشتم ، جمود بر وجودم سايه انداخته بود ، چه بي حاصل دست و پا ميزدم براي نوشيدن جرعه اي با تو بودن...
بارها دستان اين صفحه ي سفيد براي گفتگو، دست سردم را گرفت تا هم صحبتي با دوستان گرما بخش روح آزرده ام شود اما ....
به اندازه ي هزار كوچه راه رفتم ، نمي توانستم كه فقط اشك نبودنت را بريزم ،

 ادامه ي حيات گريز ناپذيربود اما لحظه جدايي از تو، بي تصويري از تمام زندگي را برايم رقم زده بود.
راه گريزي از سرنوشت محتوم نيست ، حتي اگرزمهريرفراق با بيرحمي تمام بر تار و پودت ريشه دوانيده باشد!!

پ.ن .ديشب تمام خواسته ام ازخدا اين بود كه تو در آرامشي مطلق باشي و من زودتر از همه در اين ارامش با تو شريك شوم.

خدايا كمكم كن كه باد صداي اشكهاي مرا هيچ گاه به مادرم نرساند.

|+| نوشته شده توسط در 88/06/21  |
 چقدر زود بزرگ شدیم...

کودکی.... وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میكشی به گربه ها سلام كنی و برای پرنده هایی كه آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تكان بدهی ... خجالت میكشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی كه مادرشان برنگشته!

 فكرمیكنی آبرویت می رود اگر یكروز مردم ــ همانهایی كه خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند. وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی كه نكند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمی خواهد پشت كوهها سرك بكشی و خانه خورشید را از نزدیك ببینی!

 دیگر دعا نمیكنی برای آسمان كه دلش گرفته ، حتی آرزو نمی كنی كاش قدت میرسید و اشكهای آسمان را پاك می كردی !

 وقتی بزرگ میشوی ، قدت كوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میكنند آنها آنقدر دورند كه حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، و ماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیكنی !

وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میكشی و تمام پروانه ها را بیرون میكنی و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شركت میكنی و فاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !

 و یكروز یادت می افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای ! آنروز دیگر خیلی دیر شده است .... فردای آنروز تو را به خاك میدهند و می گویند : خیلی بزرگ شده بود!!!

پ ن :این مطلب رو یکی از دوستان عزیزم در مطالب خصوصی گذاشته بود، حیفم اومد شما از ش بی بهره بمونید!

 

|+| نوشته شده توسط در 88/01/02  |
 یه تصمیم جدید!

نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟
بعد از یه مدت سکوت ، شروع دوباره خیلی سخته!!
اینکه بخوای تصمیم بگیری دوباره شروع کنی ! بنویسی ، اون هم از همه چی ، درست مثل گذشته ها!
خیلی سخته نه؟
فکر می کنم به اندازه یه مثنوی هفتاد من بشه!
 تو این دوران فترت به این نتیجه رسیدم که منزوی بودن باعث میشه مثل یه انبار باروت بشی که کافیه یه جرقه ازراه دور راهش به سمت اون انبار کج بشه تا ..
اما به یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم و اون هم اینه که هیچ وقت برای شروعی دوباره دیر نیست حتی اگه یه روز از عمرت هم باقی مونده باشه باید بتونی خودت رو تغییر بدی.
من که باید اینکار رو انجام بدم.
بیایید با هم شروع کنیم ، چون مطمئنم که همه ی ما باید یه چیزایی رو تو خودمون تغییر بدیم اما یه وقتهایی نیاز به بهونه داریم .
فکر کنم این بهونه با شروع سال 88 فراهم شده باشه.
پس بسم الله.

پ.ن:امسال درسرلوحه ی کارهام "حفظ سلامتی و پیشرفت روز افزون " رو هدف قرا ردادم که تو برنامه های روزانه ام تو سال ۸۸ هر روز لحاظ میشن.

برای خودم جالبه و سالهای گذشته با برنامه ریزی نه چندان سخت با شعارهای راحت به نتایج خوبی رسیدم .(البته باید هر روز جزیی تر بشه)

بد نیست شما هم امتحان کنید!!

سال نو بر همه مبارک.
 

|+| نوشته شده توسط در 87/12/30  |
 طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است!!

امروز، یکی از دوستان متنی رو برام فرستاد که به نظرم جالب اومد، برای همین متن رو گذاشتم تا شما هم از اون استفاده کنید.

اگر از شرایط زندگی خود راضی نیستید ، یا اگر فکر می کنید همه چیز بر وفق مراد شما نیست بهتر است نگاهی به متن زیر بیندازید و به نکته‌هاى زير توجه کنيد:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستيد، قدر سلامتى خود را بدانيد زيرا يک ميليون نفر تا يک هفته ديگر زنده نخواهند بود.

  اگر تاکنون از آسيب‌هاى جنگ، تنهايى در سلول زندان، عذاب شکنجه يا گرسنگى درامان بوده‌ايد، وضعيت شما از وضعيت 500 ميليون نفر در دنيا بهتر است.

 اگر می‌توانيد بدون ترس از زندانى شدن يا مرگ، وارد مسجد (يا کليسا) شويد، وضع شما از ٣ ميليون نفر در دنيا بهتر است.

اگر در يخچال شما خوراکى وغذا وجود دارد،اگر کفش و لباس داريد، در اين صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستيد و اگر تختخواب  و سرپناهى داريد، اگر دربانکى حساب داريد و اگر در جيب‌تان پول داريد،شما به ٨٪ مردم دنيا که چنين شرايطى دارند تعلّق داريد. 

اگر شما اين نوشته را می‌خوانيد، از سه خوشبختى بهره‌مند هستيد:

 1- کسى به فکر شما بوده است.

2- شما به 200 ميليون نفرى که قادر به خواندن نيستند تعلّق  دارید.

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنيا هستيد که کامپيوتر دارند.

به قول يکنفر:طورى کار کنيد که انگار نيازى به پول نداريد،طورى عشق بورزيد که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌ايد، طورى آواز بخوانيد که انگار هيچکس صداى شما را نمی‌شنود.

و بالاخره طورى زندگى کنيد که انگار زمين، بهشت است وهمیشه خدا راشکر کنید.

|+| نوشته شده توسط در 87/11/28  |
 پشت دریاها شهری است!

قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاك غريب

.. 

همچنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا- پرياني كه سر از آب به در مي آرند 

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است

بام ها جاي كبوتر هايي است

كه به فواره هوش بشري مي نگرند

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است

مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند

كه به يك شعله ، به يك خواب لطيف

خاك، موسيقي احساس تو را مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد

پشت درياها شهري است

قايقي بايد ساخت... 

سهراب سپهري

 

|+| نوشته شده توسط در 87/11/12  |
 
 
بالا