تبليغاتX
رویش
خداحافظي يك خبرنگارسياسي !!

 

خيلي وقتها آدمها به خاطر روحياتي كه دارن و شرايطي كه براشون پيش مياد مجبورن ازبعضي كارهايي كه دوستشون دارن دست بكشن!

من با همه علاقه اي كه به رشته تخصصي دانشگاهي وشغلم داشتم مجبورم به خاطر جلوگيري بيشتر ازآسيب رساني جسمي !!! يه مدتي ازكارم تو اين قالبي كه داشت استعفا بدم!

سخته نه !اما من معتقدم تو زندگي بايد بين اولويتها براي چيزي ارزش قائل شد كه مهمتر! مثل رو در رو قرار گرفتن سلامتي وخبرنگار سياسي بودن،‌كه به ناچاربايد يكي رو انتخاب مي كردم.

البته اين روهم بايد اضافه كنم موارد زيادي تو اين انتخاب تاثير گذاره ،‌ مثل اينكه وقتي توبا همه ي شورو اشتياقت براي يه كاري تلاش مي كني اما هيچ كس براي كار و زحمتي كه فراتر از وظيفت مي كشي ارزشي قائل نميشه ، حتي اگه روي اضافي داشته باشي و مداوم به خودت اميد بدي كه " همه چيزدرست ميشه " اما بعد ازيه مدت مثل آدمهاي سرخورده به اين نتيجه مي رسي كه "نه ،‌ درست نميشه " !

مي دوني چرا؟ چون خانه ازپاي بست ويران است.

تو كشورما براي يه كارهايي مثل خبرنگاري و استرسي كه اين حرفه به افراد ميده كسي ارزش قائل نيست .

به عنوان نمونه ،‌ وقتي سرماي زمستون تا مغز استخوان خبرنگارها ي دولت نفوذ مي كنه و اونها سه ،‌ چهارساعت تو حياط مي ايستن تا بتونن يه مصاحبه،‌ هرچند كوتاه،‌ با رييس جمهور داشته باشن آخرش هم به راحتي بهشون مي گن "امروززمان براي مصاحبه نداريم " اون وقت سرما انقدر پر توان مي شه كه علاوه برجسم،‌ روحت رو هم آزار ميده...تو اوج گرما هم با ز اين ماجرا تكرار ميشه و باز هم خبرنگارها و گرما و...

حالا شما بياييد تو ابعاد كوچكترش،‌ ببينيد افرادي مثل مسئولين روزنامه و خبرگزاري ،‌ حتي اونها هم كه تو چنين محيطي قراردارن باز هم شرايط اين افراد رو در ك مي كنند؟

وقتي به خاطرضبط نشدن يه مصاحبه بي اهميت يه بخشي ازحقوقت رو كسركنن به خاطراينكه يادت باشه كه ضبط خبرنگاري هرگز نبايد اشتباه كنه واگه اين اتفاق افتاد تو بايد تاوان پس بدي !

وقتي ميري سفر كاري ، ‌به خاطر اينكه همه مي خوان زود برن نه تايپيست جواب تلفنت رو ميده و نه دبير سرويس! اونوقت تو مي فهمي كه اگه مي خواهي يه خبرنگار واقعي باشي بايد تنها باشي و با تنهاييت كار رو انجام بدي ... و بعد ازيه مدت تنهايي و تو سختي و فشا ر كاركردن و دم بر نياوردن هم دچار مريضيهايي مي شي مثل خونريزي معده و ...بعد هم ممنوعيت فشا رو استرس رو برات تجويز مي كنن!

اين اتفاق هايي كه گفتم و خيليهاي ديگه رو كه نميشه گفت براي همه افرادي كه تواين حرفه هستند كما بيش اتفاق مي افته اما نميدونم چرا آدمهاي اين كا ربازهم با اشتياق تر از حرفه هاي ديگه به كارشون ادامه مي دن .....
 

پ.ن . تسليت همه شما رو پيشاپيش به خاطراين انفصال مقطعي مي پذيرم!

اين رو هم بگم تو هرجا بخواهي خوب كار كني همين اتفاق مي افته اما تو اين كار يه ذره غلظتش بيشتره!

 

+ نوشته شده در شانزدهم تیر 1387ساعت 23:38 توسط راحله فرخی /

ميلاد نور مبارك
میلاد با برکت محبوبه بارگاه احدیت ،مروارید غلتان بحر رسالت ،پروانه سوخته شمع ولايت مبارك باد......
+ نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 1:18 توسط راحله فرخی /

مسافرکشی یا تحلیلگر اجتماعی !!

چند روز پیش مشهد بودم، زمان برگشت تو تاکسی ،با یه حرف کوچیک درمورد زیاد شدن نرخ تاکسی با انبوهی از اطلاعات مواجه شدم که خیلی برام جالب بود.

آدم گاهی اوقات دلش می خواد یه شغل دیگه داشته باشه مثل "مسافرکشی!!"

ماجرا از اونجایی شروع شد که راننده آژانس که قرار بود ما رو به راه آهن مشهد برسونه ازدلایل گرونی تاکسی گفت و انقدر قشنگ تحلیل کرد که من ِ خبرنگار انگشت به دهان مونده بودم.

ازقصارات این راننده آژانس این بود که الان ما به ریال حقوق می گیریم اما باید به دلارخرج کنیم.

البته در مورد مسائل خارجی هم نظراتی داشت که جالبه !!

مثلاً می گفت تو کشوری مثل عراق که من 5 سال پیش اونجا بودم فروشنده های عراقی پول ایران رو وقتی برای خرید ازما می گرفتن به خاطر ارزش و قدرت خریدی که داشت رو چشمشون می گذاشتن اما تو سال جدید که ما به عتبات رفتیم نه تنها پول ایران دیگه اون ارزش رو نداشت بلکه در جا پول ما رو به صرافی می بردن تا اون رو مبادله کنن.

اون راننده درسطح خودش حرفهای جالب زیادی می زد و من رو به این نکته رسوند که نباید همیشه به شرایط اجتماعی و مشکلات و فشارهای ناشی از اون با دیده ی منفی نگاه کرد چون این شرایط تحلیل گرهای خوبی رو به وجود میاره !!!!!!

+ نوشته شده در بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:16 توسط راحله فرخی /

حاشیه ای امن برای درددل!

یه وقتهایی آدمها انقدرحرف برای گفتن دارن که نمیدونن کدومش رو بگن!!

اینکه توبلاتکلیفی بمونی واسه اینکه چجوری سرصحبت روبازکنی واینکه خیلی حرفها تو دلت داشته باشی اما یه معذوراتی نذاره که تو حتی یک کلمه اش رو حتی رو کاغذ بیاری خیلی سخته !

دنیای بدی شده نه؟!

اینکه مجبوری به قول قدیمی ها وقتی بین مردم هستی (حتی دوستهات ) همه اش حواست باشه که حرفت رو چند بارمزمزه کنی یعنی اینکه چی می خواهی بگی یا اینکه سیاسی حرف نزنی تا برات دردسر ساز بشه بازم سخته!!

اینکه نتونی راحت و بی حاشیه زندگی کنی ازاون هم سخت تر،اینکه مجبوری خیلی وقتها برای اطرافیانت رل بازی کنی تا ازمشکلاتت باخبرنشن یا اینکه لااقل حریم شخصیت برای خودت باقی بمونه هم ازمسائل دیگه است که مجبوری باهاش کناربیای !!

خلاصه اگه نمی تونیم خیلی چیزها رو بنویسیم یا اینکه به جاش شعر و متن میذاریم همه اش نشان از "نبودن امنیت " مخصوصاً برای ما خبرنگارها اون هم از نوع سیاسیه !!!

اما باهمه این اوصاف؛ باید زندگی رو با همه حاشیه هاش دوست بداریم چون زاویه نگاه ما ست که به زندگی هامون جهت میده.

پ.ن:همیشه فکرکن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته ....

+ نوشته شده در هشتم خرداد 1387ساعت 3:29 توسط راحله فرخی /

اگر من خود را می شناختم ...
چه تلخ است

هنگامی که روبروی آیینه قرار گیرم

اما ..

نه من او را که در آیینه است بشناسم

 و نه او که در آیینه است مرا!

چه تلخ است و چه مضحک که من ،

با خویش بیگانه باشم

و قصد رفاقت و آشنایی و دوستی با دیگران کنم !

خدایا !مرا ببخش که مرتب می گویم

 من و دم از من می زنم

اما اگر من ،دم از من نزنم

و خود را نجویم چگونه به سویت ره پویم

 و چگونه به جانبت آیم

پس، من باید من باشم تا نزد تو آیم و تو را یابم !

اگر من بدانم

که چه مقام عظیم

و چه رتبت والایی دارم

هرگز خود را

به اموری نمی آلایم

که مرا

به رتبه ی پست

ساقط نمایند

همیشه در تلاش بوده ام

که به قربیت خدایم

نائل آیم

اما پیوسته بر این باور بوده ام

که تصور می کردم

خدایم در جایی است

که من باید

به او نزدیک شوم

اما امروز می دانم

که مقصود از قربیت خدایم

آن است که به او

مانند شوم

و می دانم که هر چه بیشتر

شبیه او گردم به او نزدیک تر شده ام ...

+ نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:33 توسط راحله فرخی /

گون و نسیم!

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

 

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران  برسان سلام ما را... 

محمد رضا شفیعی کدکنی
 

+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:8 توسط راحله فرخی /

بهترین دوست!!
گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی ام ، سرپناه بی کسی ام ،طوفان تو آن را از من گرفت!کجای دنیای تو را گرفته بود؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود ،تو خواب بودی ،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ،آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !

چه بسیار بلاها ،که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

بهترین دوست کسی که با تغییر روزگار تغییر نکند.

+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 22:46 توسط راحله فرخی /

سلام به همه دوستان مهربونم
 

من تو سال جدید دومین بار که دارم میرم مشهد مقدس .جالبه نه !

دفعه اول که سال تحویل بود و این دفعه هم سفر استانیه !حالا به هر دلیلی که باشه من خوشحالم که امام رضا (ع) من رو تو این فاصله کوتاه دو بار طلبیده.راستی تو دو سفر قبلی که رفته بودم مشهد (اوایل اسفندماه) برای پیگیری مصوبات بود و یه  سفرنامه  هم برای خبرگزاری نوشتم اگه دوست داشتید بخونید.

+ نوشته شده در بیستم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط راحله فرخی /