سلام
تصميم گرفتم نامه اي بنويسم، نامه اي براي تو كه جاي خالي ات نفسهاي دلم را به شماره انداخته است و ياد نگاه گرمت داغ برپيشاني لحظه هايم گذارده است.
چه به روزگار دلم آورده است اين زمهريرنبودنت!
من دراين گناه سراي دنيا ، تو را كه چون پروانه اي با بالهاي ملكوتي درماوراي نوري به تماشا نشسته ام و آخرين نگاهت هر لحظه مرا به سوي خود مي كشاند...دريغ كه ريسمان محكمي مرا به پستي اين دنيا گره زده است و پاي راهوارم پر از خليدن نبودنت شده است.
آن شبي كه تو رفتي همه جا تاریک و ظلمانی بود، تك ستاره هاي آسمان درنگاهم ماه مي آمد و ماه برايم آسمان شده بود ...گويي كه آسمانم را ربوده بودند...
در اين مدت كه تو از کنارم رفتي در تاريكي مطلق گام برميداشتم، سنگواره شده بودم و از روشنايي مي هراسيدم ، از زندگي كردن مي ترسيدم ...با تار و تنبور در دستگاه شور زندگي آهنگ مي ساختم و با ياد تو رج به رج رنج مي بافتم ، قباي بافته شده را بر شانه هايم مي انداختم و تارهاي سنتور دلم را با دست مي نواختم ...
گويي از ريشه پوسيده بودم و انتظار برگ و بار داشتم ، جمود بر وجودم سايه انداخته بود ، چه بي حاصل دست و پا ميزدم براي نوشيدن جرعه اي با تو بودن...
بارها دستان اين صفحه ي سفيد براي گفتگو، دست سردم را گرفت تا هم صحبتي با دوستان گرما بخش روح آزرده ام شود اما ....
به اندازه ي هزار كوچه راه رفتم ، نمي توانستم كه فقط اشك نبودنت را بريزم ،
ادامه ي حيات گريز ناپذيربود اما لحظه جدايي از تو، بي تصويري از تمام زندگي را برايم رقم زده بود.
راه گريزي از سرنوشت محتوم نيست ، حتي اگرزمهريرفراق با بيرحمي تمام بر تار و پودت ريشه دوانيده باشد!!
پ.ن .ديشب تمام خواسته ام ازخدا اين بود كه تو در آرامشي مطلق باشي و من زودتر از همه در اين ارامش با تو شريك شوم.
خدايا كمكم كن كه باد صداي اشكهاي مرا هيچ گاه به مادرم نرساند.