قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
..
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا- پرياني كه سر از آب به در مي آرند
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوتر هايي است
كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله ، به يك خواب لطيف
خاك، موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
قايقي بايد ساخت...
سهراب سپهري