تبليغاتX
زمهریر - چقدر زود بزرگ شدیم...
 چقدر زود بزرگ شدیم...

کودکی.... وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میكشی به گربه ها سلام كنی و برای پرنده هایی كه آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تكان بدهی ... خجالت میكشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی كه مادرشان برنگشته!

 فكرمیكنی آبرویت می رود اگر یكروز مردم ــ همانهایی كه خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند. وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی كه نكند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمی خواهد پشت كوهها سرك بكشی و خانه خورشید را از نزدیك ببینی!

 دیگر دعا نمیكنی برای آسمان كه دلش گرفته ، حتی آرزو نمی كنی كاش قدت میرسید و اشكهای آسمان را پاك می كردی !

 وقتی بزرگ میشوی ، قدت كوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میكنند آنها آنقدر دورند كه حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، و ماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیكنی !

وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میكشی و تمام پروانه ها را بیرون میكنی و همراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شركت میكنی و فاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !

 و یكروز یادت می افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای ! آنروز دیگر خیلی دیر شده است .... فردای آنروز تو را به خاك میدهند و می گویند : خیلی بزرگ شده بود!!!

پ ن :این مطلب رو یکی از دوستان عزیزم در مطالب خصوصی گذاشته بود، حیفم اومد شما از ش بی بهره بمونید!

 

|+| نوشته شده توسط در 88/01/02  |
 
 
بالا